از اینکه هر از چند گاهی میامدی و چند خطی میخوندی، ممنونم. ببخشید که اینطور رفتم. اما الان فکر می کنم حرفی برای گفتن ندارم. یادمه اول که شروع کردم نیاز داشتم که بیام اینجا و یه جورایی با خودم درددل کنم اما الان حس میکنم شرایط فرق کرده. نمیدونم شاید یه وقت دیگه به سرم زد و برگشتم...
آزاده
در گذرگاه زمان
خيمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شيرينی
.خود می گذرد
عشق ها می ميرند
رنگ ها رنگ دگر می گيرند
و فقط خاطره ها ست
که چه شيرين و چه تلخ
.دست ناخورده بجا می ماند